اميرصدراي 28 ماهه
سلاااام مرد كوچك مامان شيرين زبوني ها و شيرين كاري هات خيلي بيشتر از اونه كه بخوام توي چند سطر بنويسمشون اما تعداديش رو اينجا برات به يادگار ميذارم ياد گرفتي خودت سوار صندلي ماشينت ميشي و داري تلاش ميكني كمربندتم خودت ببندي، لباساتو خودت درمياري و گاهي ميتوني خودت هم بپوشيشون. كفشات كه جلوباز هستن هم اكثر اوقات خودت پات ميكني، وقتي ميريم دستشويي هم همه كاراتو خودت ميكني و موقع بيرون اومدن هم دمپايياتو جفت ميكني كنار ميذاري مياي بيرون ... ماشالا پسر مستقل مامان ياد گرفتي ميگي بيا يه بازي جالب بكنيم، بيا يه نقاشي جالب بكشيم. يبار كولر روشن بود عطسه كردي گفتي كولرو خاموش كن سرما ميخورم بيني م مياد بعد بايد برم دك...
نویسنده :
فاطیما
10:9
مادرانه
فرزندم؛ ا ز ملالتهای این روزهای مادری ام برایت می گویم ... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم ، این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آنقدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگ...
نویسنده :
فاطیما
9:09




